حكيم زجاجى

500

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

برى سوى دشمن شوى جنگجوى * ز بدخواه خون اندر آرى به جوى بخواهى ز بدخواه خون پدر * چرا آمدى تند و عاصى بدر مرا خلع كردى تو اى بدسگال * تو را كرد خشم خدا پايمال حسين على گفت كاى شهريار * مرا عفو كن تا شوى كامكار 270 روم دشمنان تو را بشكنم * سر و تاج طاهر به خاك افكنم امين دلاور ورا عفو كرد * كه انديشه بودش از آن شيرمرد نيارست او را فكندن ز پاى * ورا داد تشريف و شد بازجاى چو مىرفت با آن سرافراز گفت * كه بيرون بر اكنون سپاه از نهفت برو پيش طاهر از اينجا به جنگ * مكن اى سرافراز ازاين‌پس درنگ 275 برو كين باب خود از وى بخواه * از اينجا ببر هرچه بايد سپاه دوم روز آدينه سردار دين * امام جهان نامبرده امين اگر من سپه را بگيرم « 1 » ز مير * شوم زاين ميانه سوى داروگير دگربار از خلق بيعت گرفت * به جاروب دانش جهان را برفت حسين از محمد بترسيد سخت * ز من ، گفت با دل كه برگشت بخت 280 سوى خانه شد نامور صبر كرد * به انديشه بنشست فرزانه‌مرد اگر زآنك طاهر بيابد ظفر * نماند مرا زنده در كر و فر وگر من شوم بر عدو كامكار * محمد برآرد ز جانم دمار محمد خبر يافت از رفتنش * وز آن نامور روى بنهفتنش شبى شد ز بغداد بيرون به درد * ز خويشان به گردش « 2 » بدى چند مرد 285 ز بغداد رخ سوى خاور نهاد * به نزديك طاهر به كردار باد همه لشكر خويش را گرد كرد * به منبر برآمد به كردار گرد پى در فرستاد چندان سوار * رسيدند در مردم نامدار سران را به يك‌دم بكشتند پاك * حسين على شد ميان در هلاك سر نامبرده حسين خطير * بريده ببردند نزديك مير 290 فرو مرد آن آتش فتنه زود * ز دل برنيامد از آن مرد دود

--> ( 1 ) بديدم ( 2 ) گردش پى